ساعت ٤:٢٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ آذر ،۱۳۸٤  

باز از دلم بگويم يا آتش درونم


درديست ناگفتنی افتاده وزبونم


هر دم ز سوز آن درد آتش به جانم افتد


کان آتش و زبانه با هيچ آب نخفتد


دردم اگر گران است زآن نيزگرانتر


درد نهفتن است آن .آتش به زير خاکستر


شايد اگر بسوزم از داغ بر فروزم


آتش ز جان بخيزد زآن پس شود دلم سرد


م



 
 
ساعت ۱:۱٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ آذر ،۱۳۸٤  

در آن شب که من ميروم از جهان

نماند به گيتی رازی نهان

به خوابی که در آن رسيدن به ماه

نباشد کاری زشت وگناه

به برگ های خشک وزرد پاييزی

به خورشيد بی نور وابر نيم روزی

به گرمای وجود آن کوه برف

کند زندگی را به نيکی وشرف

در آن دشت زار خشک و آرام وخموش

رسد آوای زيبايی به گوش

به من گويد ای باغ وگلزار من

نگين من و لاله و ياسمن

توامروز از بهر من زنده ای

به چشمم همچون آيينه ای

درختان زتو خرم وزنده اند

به نيروی وجود تو پاينده اند

ولی درپشت اين همه حرفهای زيبا

خصومت دشمنی کيد ونفرت شود پيدا

معصومه