ساعت ٥:۳۱ ‎ب.ظ روز جمعه ٩ دی ،۱۳۸٤  

مرا چه حق به شکایت


 که رفته است به نهایت


که از من است همه تقصیر


گناه زیاد گشت من هم حقیر


معصومه



 
 
ساعت ۱۱:٢٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٧ دی ،۱۳۸٤  

تو ای دل من چرا نمیدانی
که بر دو روز جهان نمیمانی
زتو چشم نداشتم ای عمر
که مرا چنین برنجانی
که اسیر تنگ چشمان
تودر این جهان بگردانی
تو جهان را بنه زخود کاینجا
همان مثل که بماند به زندانی
به جهان و خلق دوران
مده دین ودل چو نادانی
همه در جهان نمانند
تواگر در این جهانی
تو بدان تو ای صنوبر
تو که در بند زمانی
معصومه



 
 
ساعت ۱:۱۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٦ دی ،۱۳۸٤  

می خواه و گل افشان کن از دهر چه میجويی


این گفت سحر گه گل بلبل تو چه میگویی


مسند به گلستان بر تا شاهد وساقی را


لب گیری و رخ بوسی می نوشی وگل بویی


شمشاد خرامان کن وآهنگ گلستان کن


تا سرو بیاموزد از قد تو دلجویی


تا غنچه ی خندانت دولت به که خواهد داد


ای شاخ گل رعنا از بهر که میرویی


امروز که بازارت پر جوش خریدار است


در یاب و بنه گنجی ای مایه ی نیکویی


چون شمع نکو رویی در رهگذر باد است


طرف هنری بربند از شمع نکو رویی


آن طره که هر جعدش صد نافه ی چین ارزد


خوش بودی اگر بودی بوییش زخوشخویی


هر مرغ به دستانی در گلشن شاه آمد


بلبل به نوا سازی حافظ به غزل گویی