همان لحظه کبوتر های عاشق را پراندی
پریدند تا نشینند بر درختی
دمی آزاد شوند از رنج وسختی
تو هم از کرده ی خود شاد بودی
که دم بر دم تو بودی بر سجودی
زبعد آن دلت همواره آسود
همانند بطی افتاده در رود
که رویت دم به دم زیبا میگشت
از این هفت و ازاین دو واز این هشت
که در پایان دلت هم با صفا شد
همه پر شد ز انوار خدا شد
<<م>>